حكيم ابوالقاسم فردوسى
907
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ رفتن شاپور به روم و با پوست خر دوختن قيصر روم او را ] چنان بد كه يك روز با تاج و گنج * همى داشت از بودنى دل برنج ز تيره شب اندر گذشته سه پاس * بفرمود تا شد ستاره شناس بپرسيدش از تخت شاهنشهى * هم از رنج و ز روزگار بهى منجّم بياورد صلّاب را * بينداخت آرامش و خواب را نگه كرد روشن بقلب اسد * كه هست او نمايندهء فتح و جد بدان تا رسد پادشا را بدى * فزايد به دو فرّه ايزدى چو ديدند گفتندش اى پادشا * جهانگير و روشن دل و پارسا يكى كار پيش است با رنج و درد * نيارد كس آن بر تو بر ياد كرد چنين داد شاپور پاسخ بدوى * كه اى مرد داننده و راه جوى چه چارست تا اين ز من بگذرد * تنم اختر بد بپى نسپرد ستاره شمر گفت كاى شهريار * ازين گردش چرخ ناپايدار به مردى و دانش نيابى گذر * خردمند گر مرد پرخاشخر بباشد همه بودنى بىگمان * نتابيم با گردش آسمان چنين داد پاسخ گرانمايه شاه * كه دادار باشد ز هر بد نگاه كه گردان بلند آسمان آفريد * توانايى و ناتوان آفريد بگسترد بر پادشاهيش داد * همى بود يك چند بىرنج و شاد چو آباد شد زو همه مرز و بوم * چنان آرزو كرد كايد بروم ببيند كه قيصر سزاوار هست * ابا لشكر و گنج و نيروى دست همان راز بگشاد با كدخداى * يكى پهلوان گرد با داد و راى همه راز و انديشه با او بگفت * همى داشت از هر كس اندر نهفت چنين گفت كاين پادشاهى بداد * بداريد كز داد باشيد شاد شتر خواست پر مايه ده كاروان * بهر كاروان بر يكى ساروان ز دينار و ز گوهران بار كرد * ازان سى شتر بار دينار كرد بيامد پر انديشه ز آباد بوم * همى رفت زين سان سوى مرز روم يكى روستا بود نزديك شهر * كه دهقان و شهرى به دو بود بهر بيامد بخان يكى كدخداى * بپرسيد كايدر مرا هست جاى برو آفرين كرد مهتر بسى * كه چون تو نيابيم مهمان كسى ببود آن شب و خورد و بخشيد چيز * ز دهقان بسى آفرين يافت نيز سپيده بر آمد بنه بر نهاد * سوى خانهء قيصر آمد چو باد بيامد بنزديك سالار بار * برو آفرين كرد و بردش نثار بپرسيد و گفتش چه مردى بگوى * كه هم شاه شاخى و هم شاه روى چنين داد پاسخ كه اى پادشا * يكى پارسى مردم و پارسا ببازارگانى برفتم ز جز * يكى كاروان دارم از خزّ و بز كنون آمدستم بدين بارگاه * مگر نزد قيصر گشايند راه ازين بار چيزى كش اندر خورست * همه گوهر و آلت لشكرست پذيرد سپارد بگنجور گنج * بدان شاد باشم ندارم برنج